خلوتی با خواجه عبدالله انصاری
بخش ۶۸
سخنان پیر طریقت
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
پیر طریقت گوید: الهی نه دیدار تو را بها است و نه رهی را صحبت سزا است ونه از مقصود ذره ای در جان پیداست! پس این درد و سوز در جهان چرا است؟ پیدا است که بلا را در جهان چند جا است این همه سهم است اگر روزی به این خار خرما است
۲
آه، فریاد از روز بتری فریاد از درد واماندگی، خدایا این چه سوز است از بیم تو در جان ما؟ در جهان کس نیست که ببخشاید بروز زمان ما، الهی دلی دارم پر درد و جانی پر نفیر پس این بیچاره را چه تدبیر؟
۳
گوهری میان راه برخاک افتاده، جهان از ارزش آن ناآگاه صاحبدولتی به سر آن رسید ناگاه بی طبل وکلاه پادشاهی جاوید یافت ارزش آن گوهر بر راه چیزی نگاشت نور گوهر کسیرا تابان است که آنرا عنایت معلوم است درخت مهر کسی کاشت و سرای دوستی آراست، که چندین لطف داشت، روز خریداری عیب میدید و گفت که روا است، الهی این همه شادی از تو بهره ما است چو تو مولائی کراست؟
۴
و چون تو دوست کجا است؟ و به آن صفت که از خود گوئی جز این نه روا است و خود میگوئی که این خود نشان است وآئین فردا است این پیغام است و خلعت برجا است، با این وصف صبر را چه روی و آرام را چه جا است؟
صفحهٔ ۱ از ۴