شعر را زندگی کن
خلوتی با سام میرزا صفوی

۳۳۶- گلشنی کاشانی

صحیفهٔ پنجم در ذکر شعرا

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
در اوایل به مشک فروشی اشتغال مینمود، شوق سخن او را عنان گرفته بجانب غزالان مشکبوی عنبر موی کشید، باردوی همایون تردد داشت، مردی مصاحب عاشق پیشه است عزم طواف عتبات عالیات نموده بشرف زیارت مشرف شد و از آنجا سفر کرده به شوشتر افتاد، در آنجا جوانی دیده دل از دست داد الحال آنجا بسر می برد و خط نستعلیق بمزه می نویسد و بر سر سخن است . این چند مطلع از اوست
۲
نمیدارد هنوز اندوه تو دست از گریبانمبلبل بباغ گر سخنی ز آن دهن برد
۳
از شرم غنچه سر به ته پیرهن بردشمع سان یک شب اگر سر در سرای من کنی
۴
گریه ی بسیار چون شمع از برای من کنیشب هجران نباشد غیر شمعم یار دلسوزی
صفحهٔ ۱ از ۶
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth