خلوتی با ناصر بخارایی
شمارهٔ ۱۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ای چشم تو کشیده، ابروی چون کمان راتیری که میگشایی، از ما طلب نشان را
۲
آن دم که تیر غمزه، بر بیدلان گشاییمرغ از هوا در آید، از بهر جان فشان را
۳
من در میان جانت، چون نی کمر ببستمتا تو به قصد جانم، بربستهای میان را
۴
از سیم آب دیده، هر چشم من چو کانی استبا زلف تو به سودا، بگشادهام دکان را
صفحهٔ ۱ از ۳