شعر را زندگی کن
خلوتی با ناصر بخارایی

شمارهٔ ۱۴۰

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
من دگر دم نزنم گر چه دمم همدم نیستخود مرا زهره که پیش تو بر آرم دم نیست
۲
مردم دیده برون می‌کنم از خانهٔ چشمتا نبیند رخ خوب تو که او محرم نیست
۳
دل سخت تو به هنگام جفا چون سنگ استاین‌قدر هست که در عهد و وفا محکم نیست
۴
دی به زاری ز بتی مهر‌ طلب کردم و گفتطمع از ما مکن آن چیز که در عالم نیست
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth