خلوتی با ناصر بخارایی
شمارهٔ ۱۴۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
عاشق که دور ماند ز معشوق زنده نیستبر من مخند بخت که این جای خنده نیست
۲
تا غایبی ز چشم من ای پادشاه حسنبی تو چه محنت است که بر جان بنده نیست
۳
گلگون اشک راندم و در تو نمیرسمبا آنکه هیچ اسب بدینسان دونده نیست
۴
بر من بلا شده است زبانهای دشمنانما را بلای عشق تو تنها بسنده نیست
صفحهٔ ۱ از ۲