خلوتی با ناصر بخارایی
شمارهٔ ۲۴۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
در پایش افکنم سر، تا دردسر نباشدبا زلف او دهم دل، تا دل دگر نباشد
۲
روزی به یاد زلفش، گر شب به روز آرمباید که جز رخ او، شب را سحر نباشد
۳
هرکس که در ره او، بنهاد پای چون شمعآن به که پای دارد، در بند سر نباشد
۴
آن را که در دو عالم، باشد نظر به قدشهمت بلند دارد، کوته نظر نباشد
صفحهٔ ۱ از ۲