خلوتی با ناصر بخارایی
۱۹- حکایت
مثنوی هدایتنامه
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
یکی روز محمود گردن فرازنهان رفت در خانهای با ایاز
۲
منور بساطی بینداختندشه و ینده شطرنج میباختند
۳
به هر وقت کان بنده شه خواستیشهنشاه از جای برخاستی
۴
بر آمد به تعجیل از در حسنبگفتا که با شاه دارم سخن
صفحهٔ ۱ از ۴