خلوتی با بهاء ولد
فصل ۵۱
جزو اول
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
قال النّبیّ علیه السّلام:« اذا اصبحت فلا تحدّث نفسک بالمساء و اذا امسیت فلا تحدّث نفسک بالصّباح».
۲
این چند مرغ حواس را و گنجشکان اندیشهها را با تو جمع کردهاند، در این میانه تو را با این مرغان حواس و گنجشکان اندیشهها چه کبوتربازیت آرزو کرد؟ تو هنوز قدم در رحم ننهاده بودی و با این منزل رنگبهرنگ نرسیده بودی که چندین منزلها کردی تا اینجا رسیدی. و از چندین منازل که گذشتی، عجب از این جنس مرغان هیچ ندیده، که چون اینجا رسیدی و این گنجشکان اندیشهها و مرغان حواس را دیدی و بر این جای فرورفتی و با ایشان مشغول گشتی و کبوتربازی آغاز کردی. تو از این جای صیدشان نکرده و خورشان تو نمیدهی و دستآموز تو نیستند، و به وقت صبح به فرمان تو نمیآیند و به وقت خواب به فرمان تو نمیروند. هر باری که از شاخ تنت بجنبیدی به رنجی از دنبلی و یا از قولنجی و یا از ظلمی، گفتی که آه، این مرغان پریدند که باز نیایند. گویی هر رنجی سرِ دار است که تو را آنجا میبرند تا برآویزند، باز آزادت میکنند. تو این آه آهت را چرا فراموش میکنی؟ چگونه زیرکی؟آخر این مرغان حواس را که به نزد تو باز میآرند بعد از خواب، نمیبینی که باز تا وقت خواب بیش با تو نمیباشند؟ تو چه دل بر اینها می نهی؟
۳
یک ساعت چون توانایی یافتی یاغی شدی، یعنی میگویی که سلطانی اگرچه زمانیست، خوش است! تو چندین روزی خویشتن مشغول میداری و به کف هیچ حاصل نداری. زمینِ شور را مانی که پاره آب شور میداری تا مرغان کور تشنهزده گرد تو درآمدهاند؛ چو آب از تو فرورود بینی که به گِرد خود هیچکس نداری، مرداری را مانی که کرکسان گرد تو درآمدهاند، چون گوشت و پوستت نماند جمله بپرند و بروند. و آتش شهوات بر تو افکنند و جوش بر او زنند تا کف به سر آرد، چون کف به سر آمد تو آن را نام بچه کردی. آنگاه امعات را در شیرزنه کالبد تو به گردش احوال بجنبانیدند تا روغن از دوغ جدا شد آن را نام نبیره کردی .
۴
و باز این مرغان را بدین جای و بدانجای چندانی کار بستی که کسی اشتر را آن کار نبندد ؛ چنانکه آن مردِ با بار که بار سنگی دارد و در منزل دور مانده است، از خوف ناایمنی و تنهایی نتواند آسودن و آن بار را میکشد، و از راه قوی مانده شده باشد و هر گامی که می نهد به جان کندن مینهد، ببین که چگونه در رنج باشد. همچنان اگر این منزل خواب را پیش تو نیارندی، هزار بار این گوهرهای توکه عقل و تمییز و دانش و بینایی و شنوایی تو ست که عزیزتر است به نزد تو از بچگان تو، این گوهرهای تو زیاده از آن بار گرددی بر تو که بر آن مردِ مانده شده آن بار، اگر به فضل خود این خواب را نیارد بر تو.
صفحهٔ ۱ از ۲