خلوتی با بهاء ولد
فصل ۶۴
جزو اول
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
«ثمُ أَماتَهُ فَأَقْبرَه»
۲
یعنی هر ریزهی شما را در هوا و در هامون در زمین مرده باشد و زمین هموارشده باشد و تو ندانی که گور کجاست و اللّه داند که کجاست، و آن رمهی اجزا را او پراکنده است، نداند که کجاست؟ هر اجزایی را در رحمها مستودع او نهاده است به دست دایگان، نداند که کجاست؟
۳
شاهین بک آنجا بود، دیدم که میخندید. گفتم: سر از دهان اژدهای جهان بیرون نیاورده چرا میخندیدی؟ آسمان و زمین چون دهانی را مانَد از آنِ این اژدهای جهان، و دندانهای زیرینش ستارگانند و دندانهای زبرینش کوههااند و خلقان چون کرمکانِ دندانند. باز این دهن دهنهی شیر را ماند، اگر پرخنده مینماید و لکن پرآفت است. کاروانی که در زیر عقبه میرود و یا در زیر جری میرود و بیم است که پار ه بسکلد و بر سر کاروان فروآید، آنجا چه جای خنده باشد و چه جای قرار باشد ایشان را؟ همچنان تو در زیر جر مجرّهی آسمان میروی ناگاه باشد که درزی کند و به سرِ شما فرود آید، چه خنده است؟ هرگاه که به سرای سلامتی برسی که دارالسّلام است، آنگاه هرچند میخواهی میخند «َالْیَوْمَ الَّذِینَ آمَنُوا مِنَ الْکُفَّارِ یَضْحَکُون » .
۴
چه خیرهرویی میفروشی؟ کدام روی بر خیرهرویی سلامت ماند تا تو به خیره رویی کار به سر بری؟ و کدام دیده شوخ و شنگ برقرار ماند تا تو شوخچشمی میفروشی؟ آن خرک را اگر جامه و یا بارش فروگیرند او به غلطیدن رود و دست و پای بیندازد و جفته درانداختن گیرد، امّا از خداوند نجهد. اکنون املی است آدمی را تا در مرگ و آن یک ساعت بیش نیست که «الدّنیا ساعة»، یعنی در مقابلهی ملک آخرت و بقای آخرت دنیا کم از ساعت است، و لکن تقدیر آن ندانی به ساعت تقدیر بیش نیست.
صفحهٔ ۱ از ۲