شعر را زندگی کن
خلوتی با بهاء ولد

فصل ۸۱

جزو اول

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
«وَ لَقَدْ أَضَلَّ مِنْکُمْ جِبِلا کَثِیراً»
۲
گفتم این دنیا همه مستهلک کرد، و این سحّاره‌ی شیطان به صد هزار غرور، مهرهای دل پیشینیان را به هر شیوه از حقه‌ی سینه‌هایشان ربود، شما کجا برآیید با او؟ شما به گَردِ پیشینیان درنرسید. این پایان‌آبه‌ی دنیاست که به شما رسید، بدین خوشی است، تا سرآبه‌اش چگونه بوده باشد! از هر نباتی اوّلش سودمند و خوش باشد. اکنون شاد مشوید به هر لقمه که به شما درآید، که آن لقمه شما را استوار می‌کند تا رنجِ آن لقمه بکشید.
۳
این آیت را می‌خواندند که: «ثمُ مِنْ نُطْفَةٍ ثمُ مِنْ عَلَقَةٍ ثمُ مِنْ مُضْغَةٍ مخَلَّقَةٍ وَ غَیرْ مخَلَّقَةٍ»
۴
گفتم شما مسافرید و خود را مقیمان می‌دارید، از آنکه نظرتان جز به دفعِ بلای حالی نیست و صحّت حالی نیست. نه صحتتان خواهد ماندن و نه این بلا از شما دفع خواهد شدن. این همه قرینانِ تو مسافرند، از فکر و زبان و همه احوالهات. چون همه در رفتن‌اند و تو با ایشان قرینی، چگونه است که تو می‌نروی؟ این محال باشد.
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth