خلوتی با مجذوب تبریزی
شمارهٔ ۵۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ای خوش آن ساعت که یارم از سفر پیدا شوددیده بختم به روی صبح دولت وا شود
۲
صبح دولت روز عشرت چشم روشن روی بازباز یک جا بر رخم درهای رحمت وا شود
۳
گنج بادآورد آن باشد که سازم خویش رامن سرا پا چشم و یار از گرد ره پیدا شود
۴
از برای فال میبوسم لب پیمانه راتا لب لعل تو هم روزی بکام ما شود
صفحهٔ ۱ از ۳