خلوتی با ساغر کنگاوری
شمارهٔ ۶۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
مستانه برون آمد دی مغبچه از دیرگفتم که بود در دیر گفتا که منم لاغیر
۲
گفتم که مرا کاریست با مغبچه و دیرشگفتا که کرم فرما این مغبچه و این دیر
۳
تا شب همه شب آنجا حیرتزده گردیدمهم مغبچه را دیدم سیارهصفت در سیر
۴
گفتم برسان دستی گفتا که مگر مستیبگریخت چو مست از من بگرفت هوا چون طیر
صفحهٔ ۱ از ۲