خلوتی با فتحعلیشاه
شمارهٔ ۱۰۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
نمیشود به من آن یار آشنا هرگزنمیکند به من آن شوخ جز جفا هرگز
۲
مرا کشد ز غم و با رقیب گردد یارطمع مدار از آن بیوفا وفا هرگز
۳
مرا که از غم لعل لبش شدم بیمارنمیدهد ز لب لعل خود دوا هرگز
۴
چو سائلان به درش بهر حاجتی رفتمنکرد آن که کند حاجتم روا هرگز
صفحهٔ ۱ از ۲