خلوتی با خاقانی
شمارهٔ ۱۶۸ - هنگام عبور از مداین و دیدن طاق کسری
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
هان! ای دلِ عبرتبین! از دیده عِبَر کن! هان!ایوانِ مدائن را آیینهٔ عبرت دان!
۲
یکره ز لبِ دجله منزل به مدائن کنوز دیده دُوُم دجله بر خاکِ مدائن ران
۳
خود دجله چنان گرید صد دجلهٔ خون گوییکز گرمیِ خونابش آتش چِکَد از مژگان
۴
بینی که لبِ دجله چون کف به دهان آرد؟گویی ز تَفِ آهش لب آبله زد چندان
صفحهٔ ۱ از ۱۱