خلوتی با علی اشتری
شمارهٔ ۸۱ - بامید سحر
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
سالها میگذرد، کز غم او بیمارممگر امشب بعیادت بسر آید یارم
۲
تا مگر باد، ز مویت بمن آرد بوئیشب تاریک، بامید سحر بیدارم
۳
گر ز آزدن من، هست غرض مردن منمنکه خود مردم از این غم، چه دهی آزارم
۴
ترک من گفتی و پیمان وفا بشکستیخبرت نیست، که بی دوست ز جان بیزارم
صفحهٔ ۱ از ۲