خلوتی با واقف لاهوری
شمارهٔ ۱۸۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
خویش و بیگانه به حال من بیمار گریستهرکه آمد به سرم شمعصفت زار گریست
۲
از پس مرگ کسی آب به خاکم افشاندابر غم آمد و چون یار هوادار گریست
۳
نعشم آن روز که از کوی تو بیدرد برندخواهد از درد به حالم در و دیوار گریست
۴
در غمت کم ز کسی دید دلم خون گرمیغیر ازین دیده که از بهر تو بسیار گریست
صفحهٔ ۱ از ۲