خلوتی با واقف لاهوری
شمارهٔ ۱۹۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
مژهای ریخته خونم که به خنجر خویش استنگهی کرده شهیدم که به کافر خویش است
۲
در سر کوی تو آشوب قیامت باشدآن زمینی استکه با عرصهٔ محشر خویش است
۳
کام جانم ز عتاب تو حلاوت اندوختشکر این زهر چه گویم که به شکر خویش است
۴
قمریان گرد سر سرو چرا میگردندراست گویید مگر با قد دلبر خویش است
صفحهٔ ۱ از ۴