خلوتی با واقف لاهوری
شمارهٔ ۳۶۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
یار از در چو درآمد گلهها بر هم خورددر دل از جوش طرب آبلهها بر هم خورد
۲
سفر وادی خونخوار محبت مکنیدکه درین دشت بلا قافلهها بر هم خورد
۳
به سفر فتی و خوبان همه گیسو کندنددر فراق تو عجب سلسلهها بر هم خورد
۴
از طپشهای غمت شد دل معمور خرابآه ازین شهر که از زلزلهها بر هم خورد
صفحهٔ ۱ از ۲