شعر را زندگی کن
خلوتی با واقف لاهوری

شمارهٔ ۳۹۲

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
وه که در دست من بی‌سر و سامان افتادچاک جیبی که سراسر زد و دامان افتاد
۲
بخت گمراه بلند بود به هر جا رفتمراه امید به سرکوچهٔ حرمان افتاد
۳
دلم از تشنه‌لبی بس که به جان آمده بودرفت و کورانه دران چاه زنخدان افتاد
۴
جمع احباب ز من خاطر خود جمع کنیدکه مرا کار به آن زلف پریشان افتاد
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth