شعر را زندگی کن
خلوتی با واقف لاهوری

شمارهٔ ۴۶۹

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
آه یار اجر جفای من ناشاد ندادمن ز فریاد به جان آمدم از داد نداد
۲
ناامید از لب شیرین بتان شو کین لعلبا همه کوهکنی دست به فرهاد نداد
۳
خواستم داد زنم از ستم مژگانتشرم چشم تو مرا رخصت فریاد نداد
۴
دلم از شانهٔ رلف تو ز بس ناخوش بوددر چمن گریهٔ من آب به شمشاد نداد
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth