شعر را زندگی کن
خلوتی با واقف لاهوری

شمارهٔ ۴۹۱

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
ز بزم غیر چو مست و خراب می‌آیدبه بزم ما ز در اجتناب می‌آید
۲
ز ذره ذرهٔ من اضطراب گل کردستبه حیرتم که کدام آفتاب می‌آید
۳
خیال قامت او بس که شد بلای دلممرا همیشه قیامت به خواب می‌آید
۴
غم تو از دل ویران من به تنگ آمدچو حاکمی که به ملک خراب می‌آید
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth