خلوتی با واقف لاهوری
شمارهٔ ۷۵۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
خوشا روزی که من این رنج غربت در وطن گویمبرآیم از قفس درد اسیری در چمن گویم
۲
گران شد گوشم از گفت و شنود آسوده گردیدمنه کس با من سخن گوید نه من با کس سخن گویم
۳
توام هرچند حرف تلخ زهرآلوده میگوییمنت جانا شکرلب خوانم و شیریندهن گویم
۴
نمیاندازد آن سرو سمنبر گوش بر حرفمروم در باغ و حال خویش با سر و سمن گویم
صفحهٔ ۱ از ۳