خلوتی با واقف لاهوری
شمارهٔ ۹۰۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ز دستش گاه بر سر میزنم گاهی برو دستینباشد عشق بالادست راچون فرودستی
۲
اگر پیراهنت محتاج شستن شد به من فرماکه دارد دیدهٔ گریان من در شستوشو دستی
۳
درین میخانه پر بیدست و پا افتادهام یاربمگر پای ستانم وام از خم و ز سبو دستی
۴
نشد ناسور همچون شانه یک زخمم زهی طالعزدم یک عمر در دامان زلف مشکبو دستی
صفحهٔ ۱ از ۲