خلوتی با اوحدی مراغهای
غزل شمارهٔ ۹۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دل به صحرا میرود، در خانه نتوانم نشستبوی گل برخاست، در کاشانه نتوانم نشست
۲
گر کنم رندی، سزد، کاندر جوانی وقت گلمحتسب داند که: من پیرانه نتوانم نشست
۳
عاقلی گر صبر آن دارد که بنشیند، رواستمن که عاشق باشم و دیوانه نتوانم نشست
۴
زان چنین در دانه های خال او دل بستهامکاندرین دام بلا بیدانه نتوانم نشست
صفحهٔ ۱ از ۳