خلوتی با عراقی
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷ - در مدح شیخ بهاء الدین زکریا ملتانی
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
می بیاور ساقیا، تا خویشتن را کم زنیمکار خود چون زلف خوبان در هم و برهم زنیم
۲
از سر مستی همه دریای هستی بر کشیمفارغ آییم از خود و هر دو جهان را کم زنیم
۳
بگسلیم از هم طناب خیمهٔ هفت آسمانخیمهٔ همت ورای نیلگون طارم زنیم
۴
لایق میدان ما چون نیست نه گوی فلکشاید ار چوگان زلف یار خم در خم زنیم
صفحهٔ ۱ از ۳