خلوتی با شیخ بهایی
غزل شمارهٔ ۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
آنانکه شمع آرزو در بزم عشق افروختنداز تلخی جان کندنم، از عاشقی واسوختند
۲
دی مفتیان شهر را تعلیم کردم مسئلهو امروز اهل میکده، رندی ز من آموختند
۳
چون رشتهٔ ایمان من، بگسسته دیدند اهل کفریک رشته از زنار خود، بر خرقهٔ من دوختند
۴
یارب! چه فرخ طالعند، آنانکه در بازار عشقدردی خریدند و غم دنیای دون بفروختند
صفحهٔ ۱ از ۲