خلوتی با شیخ بهایی
غزل شمارهٔ ۱۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
روی تو گل تازه و خط سبزهٔ نوخیزنشکفته گلی همچو تو در گلشن تبریز
۲
شد هوش دلم غارت آن غمزهٔ خونریزاین بود مرا فایده از دیدن تبریز
۳
ای دل! تو در این ورطه مزن لاف صبوریوای عقل! تو هم بر سر این واقعه مگریز
۴
فرخنده شبی بود که آن خسرو خوبانافسوس کنان، لب به تبسم، شکر آمیز
صفحهٔ ۱ از ۲