خلوتی با حافظ
غزل شمارهٔ ۱۵۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
سحر چون خسرو خاور، عَلَم بر کوهساران زدبه دستِ مرحمت، یارم، درِ امیدواران زد
۲
چو پیشِ صبح روشن شد که حالِ مِهر گردون چیستبرآمد خندهای خوش بر غرورِ کامگاران زد
۳
نگارم دوش در مجلس، به عزمِ رقص چون برخاستگره بگشود از گیسو و بر دلهای یاران زد
۴
من از رنگِ صلاح آن دَم، به خونِ دل بِشُستم دستکه چشم باده پیمایش صلا بر هوشیاران زد
صفحهٔ ۱ از ۴