شعر را زندگی کن
خلوتی با حافظ

غزل شمارهٔ ۱۸۹

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
طایِرِ دولَت اَگَر باز گُذاری بِکُنَدیار بازآیَد و با وَصْل، قَراری بِکُنَد
۲
دیدِه را دَسْتگَهِ دُرّ و گُهَر، گَرچِه نَمانْدبِخورَد خونی و تَدْبیرِ نِثاری بکُند
۳
دوش گُفْتَم: «بِکُنَد لَعْلِ لَبَش، چارِهٔ مَن؟»هاتِفِ غِیْب، نِدا داد کِه: «آری! بِکُنَد»
۴
کَس نیارَد برِ او دَم زنَد از قِصِّهٔ مامَگَرَش بادِ صَبا گوش، گُذاری بِکُنَد
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth