خلوتی با عبید زاکانی
غزل شمارهٔ ۱۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
سیاه چرده بتم را نمک ز حد بگذشتعتاب او چو جفای فلک ز حد بگذشت
۲
لطافت لب و دندان و مستی چشمشچو می پرستی ما یک به یک ز حد بگذشت
۳
به لابه گفت که از حد گذشت جور رقیببه طنز گفت که بی هیچ شک ز حد بگذشت
۴
بنوش بادهٔ صافی ز دست دلبر خویشکه بیوفائی چرخ و فلک ز حد بگذشت
صفحهٔ ۱ از ۲