خلوتی با عبید زاکانی
غزل شمارهٔ ۹۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
در خود نمیبینم که من بی او توانم ساختنیادل توانم یک زمان از کار او پرداختن
۲
من کوی او را بندهام کورا میسر میشودبر خاک غلطیدن سری در پای او انداختن
۳
چون شمع هجران دیدهای باید که تا او را رسدبا خنده گریان زیستن یا سوختن یا ساختن
۴
هرگز نباید خواب خوش در چشم من تا ناگهانخیل خیالش صف زنان نارد برویش تاختن
صفحهٔ ۱ از ۲