خلوتی با شهریار
غزل شمارهٔ ۳۷ - دیوان و دیوانه
گزیدهٔ غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
یا رب مباد کز پا جانان من بیفتددرد و بلای او کاش بر جان من بیفتد
۲
من چون ز پا بیفتم درمان درد من اوستدرد آن بود که از پا درمان من بیفتد
۳
چشمم به چشمش افتاد اما نبود چشمیکز برق آن شرر در ارکان من بیفتد
۴
یک عمر گریه کردم ای آسمان روا نیستدردانهام ز چشم گریان من بیفتد
صفحهٔ ۱ از ۳