خلوتی با سنایی
شمارهٔ ۳۴
قصاید و قطعات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
آمد آن حور و دست من بربستزده استادوار نیش به دست
۲
زنخ او به دست بگرفتمچون رگ دست من ز نیش بخست
۳
گفت هشیار باش و آهستهدست هر جا مزن چون مردم مست
۴
گفتمش گر به دست بگرفتمزنخ سادهٔ تو عذرم هست
صفحهٔ ۱ از ۲