خلوتی با سنایی
شمارهٔ ۶۱
قصاید و قطعات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
با سنایی سره بود او چو یکی دانگ نداشتچون دو دانگش به هم افتاد به غایت بد شد
۲
به قبول دو سه نسناس به نزدیک خرانگرچه دی بیخردی بود کنون بخرد شد
۳
راست چون تا که جز آحاد شماریش نبودچون مگس بر سر او رید نهش نهصد شد
صفحهٔ ۱ از ۱