خلوتی با عطار
(۴) حکایت پیر که پسر صاحب جمال داشت
بخش سوم
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
یکی پیری چو ماهی یک پسر داشتکه با روی نکو خُلق و هنر داشت
۲
پدر کو را چنان پنداشته بودحساب از وی بسی برداشته بود
۳
به آخر مرد و جان آن پدر سوختچه میگویم جگر کو صد جگر سوخت
۴
پدر بیخود پی تابوت میشدکه هم حیران و هم مبهوت میشد
صفحهٔ ۱ از ۳