شعر را زندگی کن
خلوتی با عطار

(۷) حکایت شیخ بایزید و آن قلّاش که او را حدّ می‬زدند

بخش یازدهم

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
بکاری بایزید عالم افروزبصرّافان گذر می‌کرد یک روز
۲
یکی قلاش را در پیش ره دیدز سر تا پای او غرق گنه دید
۳
چنان می‌زد کسی حدّش بغایتکه خون می‌ریخت بی‌حدّ و نهایت
۴
دران سختی نمی‌کرد آه قلّاشکه می‌خندید و پس می‌گفت ای کاش
صفحهٔ ۱ از ۵
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth