شعر را زندگی کن
خلوتی با عطار

(۳) حکایت آن مرد که صدقه بدرویشان می‬داد

بخش چهاردهم

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
بزرگی گفت پر شوقست جانمکه شد عمری که من دربندِ آنم
۲
که از من صدقه‌ای برسد به درویشکه آن صدقه نبیند کس کم و بیش
۳
چو رفته‌ست این دقیقه بر زبانشچنین گفته‌ست هاتف آن زمانش
۴
که تو باید اگر صاحب یقینیکه آن صدقه که بخشیدی نه بینی
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth