شعر را زندگی کن
خلوتی با عطار

(۱۳) حکایت سلطان محمود که با دیوانه نشست

بخش چهاردهم

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
بر دیوانهٔ محمود بنشستنهاد او چشم برهم، شاه بشکست
۲
بدو گفت این چرا کردی، چنین گفتکه تا رویت نه بینم، شه برآشفت
۳
بدو گفتا لقای شاهِ عالمنمی‌داری روا؟ گفت آنِ خود هم
۴
چو خود بینی درین مذهب روا نیستاگر غیری به بینی جز خطا نیست
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth