خلوتی با عطار
(۸) حکایت ابرهیم ادهم در بادیه
بخش بیستم
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چنین گفتهست ابرهیم ادهمکه میرفتم بحج دلشاد و خرّم
۲
چو چشم من بذات العرق افتادمرقّع پوش دیدم مُرده هفتاد
۳
همه ازگوش و بینی خون گشادهمیان رنج و خواری جان بداده
۴
چو لختی گرد ایشان در دویدمیکی را نیم مرده زنده دیدم
صفحهٔ ۱ از ۸