خلوتی با عطار
(۱۲) حکایت رندی که از دکانی چیزی میخواست
بخش پایانی
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
یکی رندی میان داغ و دردیستاده بود بر دکان مردی
۲
ازو میخواست چیزی، می ندادشبسی بر پیش دکان ایستادش
۳
زبان بگشاد دکاندار پر پیچکه تا تو زخم نکنی ندهمت هیچ
۴
چو کردی زخم، از من نقد میجویوگر نه همچنین میباش و میگوی
صفحهٔ ۱ از ۶