خلوتی با عطار
بخش ۴ - الحكایة و التمثیل
بخش بیست و هفتم
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گفت آن دیوانه با عیشی چو زهرروز عیدی بود بیرون شد ز شهر
۲
دید خلقی بی عدد آراستههر یک از دستی دگر برخاسته
۳
او میان جمله میشد بی خبرژندهٔ در بر برهنه پا و سر
۴
آرزو کردش که چون آن خلق راهجامهٔ نو باشدش در عیدگاه
صفحهٔ ۱ از ۵