خلوتی با فیض کاشانی
غزل شمارهٔ ۱۸۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
کار جان را تن ندادم روزگار از دست رفت دست در کاری نزد دل تا که کار از دست رفت
۲
جان نشد در کار جانان بار تن جان برنداشت دل پی هر آرزو شد کار و بار از دست رفت
۳
عمر در بیهوده شد صرف و نشد کاری تمام روزگار دل سر آمد روزگار از دست رفت
۴
پار میگفتم که در آینده خواهم کرد کار سربسر امسال وقتم همچو پار از دست رفت
صفحهٔ ۱ از ۴