خلوتی با فیض کاشانی
غزل شمارهٔ ۵۹۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
رسید از دوست پیغامی که مستان را نظر کردمشدم من مست پیغامش ز خود بی خود سفر کردم
۲
چو ره بردم به کوی دوست کی گُنجم دگر در پوستبیفکندم ز خود خود را، رهش را پا ز سر کردم
۳
چو جان آهنگ جانان کرد، وصل دوست شد نزدیکز پا تا سر بصر گشتم سراسر تن نظر کردم
۴
به یاد دوست چون افتم، ز چشمانم گهر ریزدسرشکم را به دریای خیال او گهر کردم
صفحهٔ ۱ از ۳