خلوتی با سلمان ساوجی
بخش ۱۱۰ - حکایت
جمشید و خورشید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
شنیدهستم که با مِجْمَر شبی شمعپیامی کرد روشن بر سر جمع
۲
که ای مِجْمَر چرا هستی بر آذرمنم از تو بسی با آبروتر
۳
چو از انفاس من مردم ملول استدم گرمت همه جایْ قبول است
۴
نفسهای تو در دل مینشیندچو از انفاسِ من دوری گزیند
صفحهٔ ۱ از ۲