خلوتی با اقبال لاهوری
بخش ۱۶۹ - بوی گل
پیام مشرق
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
حوری به کنج گلشن جنت تپید و گفتما را کسی ز آنسوی گردون خبر نداد
۲
ناید بفهم من سحر و شام و روزو شبعقلم ربود این که بگویند مرد و زاد
۳
گردید موج نکهت و از شاخ گل دمیدپا اینچنین به عالم فردا و دی نهاد
۴
وا کرد چشم و غنچه شد و خنده زد دمیگل گشت و برگ برگ شد و بر زمین فتاد
صفحهٔ ۱ از ۲