خلوتی با اقبال لاهوری
بخش ۶۷ - دگر ز ساده دلیهای یار نتوان گفت
زبور عجم
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دگر ز ساده دلیهای یار نتوان گفتنشسته بر سر بالین من ز درمان گفت
۲
زبان اگرچه دلیر است و مدعا شیرینسخن ز عشق چه گویم جز اینکه نتوان گفت
۳
خوشا کسی که فرو رفت در ضمیر وجودسخن مثال گهر بر کشید و آسان گفت
۴
خراب لذت آنم که چون شناخت مراعتاب زیر لبی کرد و خانه ویران گفت
صفحهٔ ۱ از ۲