شعر را زندگی کن
خلوتی با اقبال لاهوری

بخش ۹۲ - گرچه می دانم که روزی بی نقاب آید برون

زبور عجم

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
گرچه می دانم که روزی بی نقاب آید برونتا نپنداری که جان از پیچ و تاب آید برون
۲
ضربتی باید که جان خفته برخیزد ز خاکناله کی بی زخمه از تار رباب آید برون
۳
تاک خویش از گریه های نیمشب سیراب دارکز درون او شعاع آفتاب آید برون
۴
ذرهٔ بی مایه ئی ترسم که ناپیدا شویپخته تر کن خویش را تا آفتاب آید برون
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth