خلوتی با اقبال لاهوری
بخش ۱۰۰ - چو خورشید سحر پیدا نگاهی می توان کردن
زبور عجم
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چو خورشید سحر پیدا نگاهی می توان کردنهمین خاک سیه را جلوه گاهی میتوان کردن
۲
نگاه خویش را از نوک سوزن تیز تر گردانچو جوهر در دل آئینه راهی میتوان کردن
۳
درین گلشن که بر مرغ چمن راه فغان تنگ استبانداز گشود غنچه آهی می توان کردن
۴
نه این عالم حجاب او را نه آن عالم نقاب او رااگر تاب نظر داری نگاهی میتوان کردن
صفحهٔ ۱ از ۲