خلوتی با سعدی
حکایت شمارهٔ ۱۶
باب اول در سیرت پادشاهان
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
یکی از رفیقان شکایتِ روزگارِ نامساعد به نزد من آورد که کفافِ اندک دارم و عیالِ بسیار و طاقتِ بار فاقه نمیآرم و بارها در دلم آمد که به اقلیمی دیگر نقل کنم تا در هر آن صورت که زندگانی کرده شود، کسی را بر نیک و بدِ من اطّلاع نباشد.
۲
بس گرسنه خفت و کس ندانست که کیست بس جان به لب آمد که بر او کس نگریست
۳
باز از شَماتتِ اعدا بر اندیشم که به طعنه در قفایِ من بخندند و سعیِ مرا در حقِّ عیال بر عدمِ مروّت حمل کنند و گویند:
۴
مبین آن بیحَمیّت را که هرگز نخواهد دید رویِ نیکبختی
صفحهٔ ۱ از ۸