خلوتی با سعدی
حکایت شمارهٔ ۴۰
باب اول در سیرت پادشاهان
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
یکی را از مُلوک، کنیزکی چینی آوردند. خواست تا در حالتِ مستی با وی جمع آید. کنیزک ممانعت کرد. مَلِک در خشم رفت و مر او را به سیاهی بخشید که لبِ زِبَرینش از پَرّهِٔ بینی درگذشته بود و زیرینش به گریبان فرو هشته. هَیکلی که صَخْرالجِنّ از طلعتش بِرَمیدی و عَیْنالقَطْر از بغلش بگندیدی.
۲
تو گویی تا قیامت زشترویی بر او ختم است، و بر یوسف نِکویی
۳
چنان که ظریفان گفتهاند:
۴
شخصی، نه چنان کَریهْمنظر کز زشتیِ او خبر توان داد
صفحهٔ ۱ از ۳